دوشنبه 1387/12/12
طنز قافله
با خبر باشد ز کار دزد و یار قافله
خوش بر احوالش دو جا دارد درآمد از دو کار
نصف شب همراه دزد و روز کار قافله
ادامه مطلب
یکشنبه 1387/11/13
طنز روز کارمند
ای کارمند بی نوا روزی برایت شد رقم
شکر خدا کن بعد از این دیگر رها گشتی ز غم
ادامه مطلب
شنبه 1387/10/28
طنز کارمنداداره
گویی اداره قیدی بر گردنم نهاده
ارباب من مدیر است مانند خان پیر است
غرنده همچو شیر است من جون شغال ماده
ادامه مطلب
شنبه 1387/10/28
طنز غم مخور
گر نه بینی سایه بانی در خیابان غم مخور
گر گران است قیمت اجناس در شهر شما
توی تهران نیست هم آنگونه ارزان غم مخور
ادامه مطلب
سه شنبه 1387/10/24
طنز مرداب عشق
رویم هر دو یک لحظه در خواب عشق
بیا همچو طفلان دمی توی پارک
دو تایی نشینیم در تاب عشق
خوشا فصل گرما و عهد شباب
که رفتیم با هم به سرداب عشق
ادامه مطلب
یکشنبه 1387/10/22
طنز انگلستان
صد هزاران گونه مذهب دارد و آین و دین
گه یهودی گه مسیحی گاه گاهی بت پرست
گه طرفداری کند از کفر و گه از مسلمین
ادامه مطلب
یکشنبه 1387/10/22
طنز خواب راحت
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
هی بگو از مطرب و چنگ و رباب
هی بزن دم از شراب و از سبو
ادامه مطلب
شنبه 1387/10/21
دریا وشمال
خوش بر احوالش که ویلا دارد و مال و منال
می نشیند توی ماشین با دو صد فیس و غرور
در میان جاده جولان نماید بی خیال
گاهی همراه رفیقان می رود بهر شنا
گاهی از بهر تفرج همره اهل و عیال
ادامه مطلب
شنبه 1387/10/21
خرج بادلار
کی تواغنم بر سر سفره نهم نان و خیار
چند پوشم جامه های کهنه اهل فرنگ
تا به کی باشم به پیش بچه هایم شرمسار
دخترم گفتا پدر جان عاقبت کی می خری
کفش و کیفی را که دادی وعده از پیرار و پار
ادامه مطلب
پنجشنبه 1387/10/19
نباشی
حق بگو حق را طلب کن لیکن اوباشی مکن
هر کجا دیدی کسی احقاق حقی می کند
یا که ساکت باش و یا رندانه سم پاشی مکن
ادامه مطلب
پنجشنبه 1387/10/19
کپنی
ارزاق زمین و آسمانی کپنی است
القصه در این زمانه در کشور ما
این نکته بدان که زندگانی کپنی است
پنجشنبه 1387/10/19
کارمند دولت
نه تنها کاسبان بلکه در و دیوار می خندد
همیشه بهر خرج خانه دارم با زنم دعوا
دکاندار محل هر دم از این پیکار می خندد
دلم خوش کارمند دولتم با این حقوق کم
به من با صد تمسخر آدم بیکار می خندد
ادامه مطلب
پنجشنبه 1387/10/19
مدح حاکم
اشک تو دریا ی سرخ و دستمالت چون لحاف
چوب کبریت تو چون گلدسته هر مسجدی
هم منار شوشتر باشد برای تو شیاف
عطسه ات طوفان و باشد سرفه ات مانند رعد
عمق اقیانوس اطلس باشدت تا زیر ناف
ادامه مطلب
شنبه 1387/10/14
قاضی
صد شکوه ز مستقبل و از ماضی کن
با منطق و با دلیل و برهان و سند
خود را به طریق مختلف راضی کن
شنبه 1387/10/14
منافق
می کند همرنگ گوسفندان گله خویش را
در لباس چابلوسی و دو رنگی و ریا
می رباید قاب هر چوپان نیک اندیش را
ادامه مطلب
شنبه 1387/10/14
گرانی
در درون سینه از بینی کشد خرنا س را
از تعجب می شود دهلیز قلب او گشاد
می بر بالا ی سر ابروی همچون داس را
با خجالت سوی خانه دست خالی می رود
از گرانی می گذارد زیر پا احساس را
شب سر بی شام را چون می نهد روی زمین
خواب می بیند گهی خضر و گهی الیاس را
این گرانی این تورم علتی دارد ولی
مر همی کو تا فرو بنشاند این آماس را
تا به کی در تخته نرد اقتصادی باختن
آ خر ای نراد غارتگر به گردان تاس را
تا به کی انبار سازد محتکر بهر طمع
این همه اجناس و مایحتاج خلق الناس را
از برای بی نوایان جنس ارزان می شود
گر که بگشاید کسی انبار آن نسناس را
آنکه خون این و آن را می کند در شیشه روز
شب به بزم آن و این سر می کشد گیلاس را
پنجشنبه 1387/10/12
وام
گویی ز لب دلبر خود کام گرفتم
سر مست چنان بودم و مسرور که گویی
از ساقی سیمین بدنی جام گرفتم
باجیب پر از پول شدم جانب منزل
هی زیر لبی رنگ دیرام رام گرفتم
ادامه مطلب
سه شنبه 1387/10/10
حق وق
پیش خود هی حساب می کردم آنچنانی که باقی مخلوق
چون بگیرم حقوق چندر غاز با شعف می روم به جانب سوق
می خرم گوشت سرد و نان و پنیر می گزارم به سینه چون معشوق
با چنین شور و حال و اندیشه بنده رفتم بجانب صندوق
تا مرا دید گفت صندوقدار از حقوقت در آمده تق و توق
از تعجب دهان من وا شد سرد شد خون من درون عروق
چون مرا گیج و ویج حیران دید گفت جانم مگر نه ای مسبوق
نصف آن وام رفت و نصف دگر بیمه و مالیات و حق البوق
گفتمش پس به گو که حق و وق ما گشت باطل و باطلا به ذهوق
گفت عیسی زحق مشو غافل کن توکل به رازق المرزوق

