تبليغاتX
خنده ناک

پنجشنبه 1387/12/15

طنز زاهد ما

زاهد ما از نخود یک سبحه صد دانه داشت

در شمال شهر تهران سیصد و سی خانه داشت


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عیسی سجادی در 10:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/12/12

طنز قافله

آنکه می باشد شریک دزد و یار قافله

با خبر   باشد ز کار  دزد  و یار  قافله

خوش بر احوالش دو جا دارد درآمد از دو کار

نصف شب همراه دزد و روز کار قافله


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عیسی سجادی در 11:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/12/12

طنز غرور مقام

بخت اگر یاری کند روزی مدیر کل شوم

 

گر چه خارم پیش چشم چاپلوسان گل شوم

ا


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عیسی سجادی در 10:23 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/11/13

طنز روز کارمند

 شنیده ام که برای کارمندان هم روزی بنام روز کارمند مانند روز زن و روز پدر و روز مادر و روز هوای پاک و از این روزهای..... این طنز را سرودم

ای کارمند بی نوا روزی برایت شد رقم

                              شکر خدا کن بعد از این دیگر رها گشتی ز غم


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عیسی سجادی در 12:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/11/13

طنز هنر شعر

هر کسی با شیوه شعری تجارت می کند

همچو دزدی روز و شب اندیشه غارت می کند


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عیسی سجادی در 11:45 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/11/09

طنز فرهنگ ما

تمام دوره عمرم به آه و ناله گذشت

 در آ رزوی شراب و خم و پیاله گذشت


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عیسی سجادی در 8:8 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/10/28

طنز کارمنداداره

کارمندم و  ندارم ا ز خویشتن ار ا د ه

گویی اداره  قیدی بر گردنم  نهاده 

ارباب من مدیر است مانند خان پیر است

غرنده همچو شیر است من جون شغال ماده


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عیسی سجادی در 5:39 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/10/28

طنز غم مخور

در خیابان گر گدا بینی فراوان غم مخور

گر نه بینی سایه بانی در خیابان غم مخور

 گر گران است قیمت اجناس در شهر شما

توی تهران نیست هم آنگونه ارزان غم مخور


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عیسی سجادی در 5:19 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1387/10/24

طنز دنیای زور

 دراین دنیا که هر چیزیبه زور هلتپان باشد

یکی فکر کباب و دیگریدر فکر نان باشد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عیسی سجادی در 9:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1387/10/24

غزل طنز وصف معشوقه

قدت سرو  و رخت ماه و دو ابرویت کمان باشد

چنین شکلی ز اولاد بشر کی در  گمان  باشد

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عیسی سجادی در 9:16 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1387/10/24

غزل طنز دندان دل

ندانی که دندان دل لق بود

و مرداب عشقت پر از بق بود


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عیسی سجادی در 8:56 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1387/10/24

طنز مرداب عشق

بیا بق بگیریم زمرداب عشق

رویم هر دو یک لحظه در خواب عشق

بیا همچو طفلان دمی توی پارک

دو تایی نشینیم در تاب عشق

خوشا فصل گرما و عهد شباب

که رفتیم با هم به سرداب عشق

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عیسی سجادی در 8:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/10/22

طنز انگلستان

انگلستان از برای مردم روی زمین

صد هزاران گونه مذهب دارد و آین و دین

گه یهودی گه مسیحی گاه گاهی بت پرست

گه طرفداری کند از کفر و گه از مسلمین

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عیسی سجادی در 12:9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/10/22

طنز خواب راحت

شب درون بستر خود ای عمو

هر چه می خواهد دل تنگت بگو

هی بگو از مطرب و چنگ و رباب

هی بزن دم از شراب و از سبو

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عیسی سجادی در 11:36 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/10/21

دریا وشمال

باز آمد فصل تابستان و دریا و شمال

خوش بر احوالش که ویلا دارد و مال و منال

می نشیند توی ماشین با دو صد فیس و غرور

در میان جاده جولان نماید بی خیال

گاهی همراه رفیقان می رود بهر شنا

گاهی از بهر تفرج همره اهل و عیال


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عیسی سجادی در 7:59 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/10/21

خرج بادلار

من که دخلم با ریال است مخارج با دلار

کی تواغنم بر سر سفره نهم نان و خیار

چند پوشم جامه های کهنه اهل فرنگ

تا به کی باشم به پیش بچه هایم شرمسار

دخترم گفتا پدر جان عاقبت کی می خری

کفش و کیفی را که دادی وعده از پیرار و پار


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عیسی سجادی در 6:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1387/10/19

نباشی

ای برادر هر چه خواهی باش کلاشی مکن

حق بگو حق را طلب کن لیکن اوباشی مکن

هر کجا دیدی کسی احقاق حقی می کند

یا که ساکت باش و یا رندانه سم پاشی مکن


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عیسی سجادی در 7:45 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1387/10/19

کپنی

در کشور ما هر آ نچه دانی کپنی است

ارزاق  زمین و آسمانی کپنی است

القصه در این زمانه در کشور ما

این نکته بدان که زندگانی کپنی است

نوشته شده توسط عیسی سجادی در 7:28 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1387/10/19

کارمند دولت

به کارمندان دولت کاسب بازار می خندد

نه تنها کاسبان بلکه در و دیوار می خندد

همیشه بهر خرج خانه دارم با زنم دعوا

دکاندار محل هر دم از این پیکار می خندد

دلم خوش کارمند دولتم با این حقوق کم

به من با صد تمسخر آدم بیکار می خندد

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عیسی سجادی در 7:25 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1387/10/19

مدح حاکم

ای تفت چون رود جیحون و سرت چون کوه قاف

اشک تو دریا ی سرخ و دستمالت چون لحاف

چوب کبریت تو چون گلدسته هر مسجدی

هم منار شوشتر باشد برای تو شیاف

عطسه ات طوفان و باشد سرفه ات مانند رعد

عمق اقیانوس اطلس باشدت تا زیر ناف

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عیسی سجادی در 7:6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/10/14

قاضی

بنشین و کلاه خویش را قاضی کن

صد شکوه ز مستقبل و از ماضی کن

با منطق و با دلیل و برهان و سند

خود را به طریق مختلف راضی کن

نوشته شده توسط عیسی سجادی در 11:22 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/10/14

منافق

گرگ وقتی می کند بر تن لباس میش را

می کند همرنگ گوسفندان گله خویش را

 در لباس چابلوسی و دو رنگی و ریا

می رباید قاب هر چوپان نیک اندیش را

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عیسی سجادی در 11:19 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/10/14

گرانی

هر که در بازار پرسد قیمت اجناس را 

در درون سینه از بینی کشد خرنا س  را

از تعجب می شود دهلیز قلب او گشاد

می بر بالا ی سر ابروی همچون داس را

با خجالت سوی خانه دست خالی می رود

از گرانی می گذارد زیر پا احساس را

شب سر بی شام را چون می نهد روی زمین

خواب می بیند گهی خضر و گهی الیاس را

این گرانی این تورم علتی دارد ولی

 مر همی کو تا فرو بنشاند این آماس را

تا به کی در تخته نرد اقتصادی باختن

آ خر ای نراد غارتگر به گردان تاس را

 تا به کی انبار سازد محتکر بهر طمع

این همه اجناس و مایحتاج خلق الناس را

از برای بی نوایان جنس ارزان می شود

گر که بگشاید کسی انبار آن نسناس را

آنکه خون این و آن را می کند در شیشه روز

شب به بزم آن و این سر می کشد گیلاس را 

 

نوشته شده توسط عیسی سجادی در 10:56 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1387/10/12

وام

آن روز که با شوق و شعف وام گرفتم

گویی ز لب دلبر خود کام گرفتم

سر مست چنان بودم و مسرور که گویی

از ساقی سیمین بدنی جام گرفتم

باجیب پر از پول شدم جانب منزل

هی زیر لبی رنگ دیرام رام گرفتم

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عیسی سجادی در 11:41 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/10/11

استمداد

یکی با حال استمداد آمد خدمت دکتر 

دم مطب فتاد و خورد آنجا هر دو پایش سر 

    

          


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عیسی سجادی در 11:14 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1387/10/10

حق وق

با هزار ارزو و صد امید            آخر برج و وقت اخذ حقوق

پیش خود هی حساب می کردم      آنچنانی که باقی مخلوق 

چون بگیرم حقوق چندر غاز            با شعف می روم به جانب سوق

می خرم گوشت سرد و نان و پنیر      می گزارم به سینه چون معشوق

با چنین شور و حال و اندیشه           بنده رفتم  بجانب صندوق

تا مرا دید گفت صندوقدار               از حقوقت در آمده تق و توق

از تعجب دهان من وا شد               سرد شد خون من درون عروق

چون مرا گیج و ویج حیران دید          گفت جانم مگر نه ای مسبوق

نصف آن وام رفت و نصف دگر            بیمه و مالیات و حق البوق

گفتمش پس به گو که حق و وق ما    گشت باطل و باطلا به ذهوق

گفت عیسی زحق مشو غافل      کن توکل به رازق المرزوق

نوشته شده توسط عیسی سجادی در 1:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •